تبليغاتX
چرکنویس - مهراب...
با این همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست..

 

  ساعت از 5 گذشته‌بود.دفتر تحریریه تقریبأ خالی بود.از کمر روی میزکارش تا شده‌بود و خودنویس طلایی‌رنگش بی‌توقف روی کاغذ حرکت می‌کرد.از وقتی پاورقی « مونس و مهراب» را برای مجله‌ی شاخه های ادب می‌نوشت دچار هیجان غریبی شده‌بود.ساعت‌ها خلوت می‌کرد و عاشقانه‌های مهراب را به کاغذ می‌آورد.کمتر پیش می‌آمد که دنبال واژه یا عبارتی خاص بگردد.جریان سیال افکارش مهارناپذیر شده‌بود.

سال‌ها پیش پس از چاپ اولین مجموعه‌داستان‌اش، مونس را خلق کرده‌بود با چشمانی میشی، لبخندی معصوم و پیشانی‌ای که به‌طرز اغواگرانه‌ای پهن بود.بی‌شک او یکی از زیباترین معشوقه‌های تمام قصه‌هایش بود.و مهراب که از دل یکی از آخرین داستان هایش برخاسته‌بود، جلوه‌ی بی‌نظیری بود از ستایشگری و جسارت کلام.

با سرعت آخرین سطر را هم نوشت.در حالی‌که از روی صندلی نیم‌خیز شده‌بود، با ظرافت خاصی زیر نوشته‌اش را امضا کرد : خسرو یکتافخر.

سرسری و با چند حرکت بی‌دقت میز کارش را مرتب کرد، نامه های باز نشده را داخل کیفش انداخت و روزنامه‌ها را ـ که هیچ‌وقت فرصت خواندنشان را نداشت‌ـ زیر بغل زد و از تحریریه خارج شد.در تمام مسیر به سمت خانه، به مونس فکر می‌کرد.انگار از وقتی که از زبان مهراب برایش می‌نوشت،او را بیشتر و بهتر شناخته بود:

           بانوی من...

باران که می‌زند، هزارباره دچار تو می‌شوم.در مسیر بادهایی که از نوازش موی تو بر‌می‌گردند، بی‌قرار چشمانت می نشینم تا در شرجی خاطرم، آفتابی شوند...تو که پیدا می‌شوی بازار خورشید و ماه از سکه می‌افتد..با سر به سوی تو می‌دوم،آخر من دست و پاهایم را برای استقبالت گم کرده ام....

 

افکارش را جمع‌و‌جور کرد.به خودش که آمد داشت از عرض خیابان می‌گذشت.اما مونس رهایش نمی‌کرد.دوباره و چندباره به ذهنش هجوم می‌آورد، با همان چشم‌ها، همان لبخند و همان کشش.گویی مونس تنها قطعه‌ی زنده‌ی اطرافش بود،تنها چیزی که می‌دید و می‌خواست.کلید را در قفل در چرخاند،در تاریکی وارد اتاقش شد،برای روشن کردن چراغ عجله‌ای نکرد.اما اتاق که روشن شد بازهم مونس بود که در مقابل چشمانش جان می‌گرفت و رد حضورش را بر همه‌چیز باقی می‌گذاشت،روی صندلی، تابلوهایی که به گردن دیوار آویخته‌بود، میان کتاب‌های کتابخانه، رف پنجره، داخل گلدان،صفحه‌ی مونیتور،حتی دست‌هایش، همه‌چیز بوی مونس را می‌داد، همه‌چیز مونس شده‌بود.

روی زمین نشست،بی‌آنکه حتی نیم‌نگاهی به روزنامه ها بیندازد آن‌ها را ورق می‌زد.چشمانش در نقطه‌ی نامعلومی ثابت شده‌بود،درست مثل زمانی که قصه‌ی تازه‌ای دز ذهنش شکل می‌گرفت.تصمیم خود را گرفته بود. باید دست به کار می‌شد.مونس مدت‌ها بود که در روحش رسوخ کرده‌بود.فاصله اتاق کارش تا آشپزخانه را چندبار بی‌اراده قدم زد و جزئیات را در ذهنش مرور کرد.هربار که مونس را به یاد می‌آورد در اجرای تصمیم‌اش مصمم‌تر می‌شد تا لحظه‌ای که دیگر تردیدی برایش نمانده بود...

 

  ***

وارد تحریریه که شد کمی از ظهر گذشته بود.دیشب را به‌سختی گذرانده‌بود.خودش را روی صندلی رها کرد.سیگاری آتش زد و در لبه‌ی گود جاسیگاری قرارش داد.دست‌نوشته‌هایش را از کیف بیرون آورد و به سمت اتاق سردبیر رفت.

سیگار روی میز همچنان دود می‌کرد و تا سقف بالا می‌رفت.تیتر نسبتأ درشتی در روزنامه‌ی صبح آن روز خودنمایی می‌کرد:

 

قتل مرد جوان به دست نویسنده‌ی مشهور خسرو یکتافخر

به گزارش گروه حوادث شب‌گذشته جسد مرد جوانی که مهراب نام داشت در خرابه های حوالی پارک قصر کشف شده‌است.گفته می‌شود....

 

 

+   یازدهم بهمن 1385   چرکنویس | 
 
Congratulations!