تبليغاتX
چرکنویس
با این همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست..
+   شانزدهم خرداد 1386   چرکنویس | 

 

 پ.ن:    برای خودم و همه‌ی بچه‌هایی که دلشان مامان می خواهد!! یک مامان واقعی...

 

پ.ن:   قصه‌ی زیبای « کوبی دوبی » از آریا یعقوب زاده، الهام و انگیزه‌ای شد برای لمس دوباره‌ی اشتیاق های کودکی.«کوبی دوبی یک قصه‌ی واقعی است؟ »را در دنباله‌ی آن بخوانید...

 

 

نیم ساعتی می‌شود که کلاس تمام شده و من هنوز پشت میز نشسته‌ام و برگه‌های امتحانی را تصحیح می‌کنم. اول برگه‌ی چند تا از زرنگ‌ترها را انتخاب می‌کنم. سوال اول محاسبه‌ی برآیند نیروهایی است که به یک دوچرخه‌ی در حال حرکت در سربالایی وارد می‌شود. به‌غیر از یکی دونفر، بقیه درست حل کرده‌اند.

موبایلم که زنگ می‌زند به ساعت نگاه می‌کنم. حتماً مریم است. می‌خواهد بپرسد ناهارم را خورده‌ام یا نه؟ هر روز این کار را می‌کند. خودش می‌گوید اینطوری خیالش راحت‌تر است. ناهار را یادآوری می‌کند. هوا که سرد می‌شود یا وقتی باران می‌بارد، مراقبت‌ها و نگرانی‌هاش بیشتر می‌شود. تا به خانه برسم چندبار زنگ می‌زند و سفارش می‌کند. من هم عادت کرده‌ام انگار.

ـ سلام عباس جان!

می‌گویم هنوز نخورده‌ام، ولی چشم! همین الان می‌خورم. مثل همیشه می‌خندد.

ـ امروز باید یه‌کم بیشتر تو اداره بمونم. تو، بیتا رو از مهد ببر خونه.

می‌گویم چشم.

***

کمی زود به مهد رسیده‌ام. روی صندلی کوچکی توی حیاط منتظر می‌مانم. دیوارها را با رنگ سفید به شکل مربع‌های یک اندازه خط‌‌کشی کرده‌اند و بالای هر خانه، اسم یکی از بچه‌ها را نوشته‌اند. بچه‌ها هم توی مربع‌ها نقاشی کشیده‌اند. دنبال اسم بیتا می‌گردم.

 یک خورشید بزرگ کشیده که از اشعه‌هاش رنگ‌ زرد شرّه کرده‌ و تا بیرون کادر رسیده است. یک خانه‌ی شیروانی‌دار هم کشیده که یک لامپ توی آن روشن است و از دودکش‌اش، دود آبی بیرون می‌آید !

سر و صدای بچه‌ها حواسم را پرت می‌کند. با مربی‌شان از کلاس بیرون می‌آیند.مربی دختر کم‌سن و سال و خوش‌رویی است. بچه‌ها را یکی یکی می‌بوسد و خداحافظی می‌کند. بیتا که از دیدنم تعجب کرده، جیغ بلندی می کشد و به طرفم می‌دود. خم می شوم، به گردنم می پیچد. چشم‌هاش از شادی برق می‌زند.

روی صندلی ماشین می‌نشانمش و کمربند را براش می‌بندم. زانوهاش را روی هم می‌اندازد و دامن کوتاهش را روی پاهای سفیدش مرتب می‌کند. ظرافت‌های رفتارش موبه‌مو شبیه مریم است.

شیشه‌ی پنجره را پایین کشیده و محو تماشای ماشین‌هاست. باد موهای بلندش را پرواز می‌دهد. از کارهایی که توی مهد انجام داده ازش می‌پرسم. به طرفم برمی‌گردد و با هیجان شروع به تعریف می‌کند.از تشویق مربی‌اش می‌گوید و از اسباب‌بازی‌های تازه‌ای که دوست‌هاش خریده‌اند. حرف که می‌زند،تندتند آب‌دهانش را قورت می‌دهد و دوباره شروع می‌کند. وقتی دست‌هاش را تکان می‌دهد، احساس می‌کنم فرشته‌ای کنارم بال می‌زند.

ـ بابایی! پس چرا مامان نیومد؟!

کمی نگرانی توی صداش هست. براش توضیح می‌دهم.کمی فکر می‌کند.

ـ اِ....؟ می‌خوای حالا  من بشم مامان؟ تو بشی بچه‌ام؟!

چیزی ته دلم می‌لرزد. لبخند می‌زنم. می‌خواهد تاییدم را بشنود:

ـ بابایی بازیه دیگه!! مثلاً... از الکی من مامانتم..خب؟! قبول؟!

به نشانه‌ی تایید چشمکی می زنم.

پشت چراغ قرمز می ایستم. از ماشین کناری پیرزنی نگاهم می‌کند. بیتا عروسکش را از توی کیفش بیرون آورده و صورتش را با مهربانی لمس می‌کند. دلم می‌خواهد جای عروسک بیتا باشم تا توی بغلش جا بشوم و مرا روی سینه‌اش بچسباند، یا روی پاش تکانم بدهد و هر روز یک اسم تازه برایم بگذارد.

چراغ سبز می شود. پیرزن از کنارم رد می‌شود.

***

وارد خانه که می شویم، بیتا دمپایی‌های روفرشی مریم را پا می کند. روبروی آینه‌ی قدی خودش را برانداز می‌کند.می‌پرسد:

ـ پسرم! گشنه‌ات نیس؟چیزی می‌خوری؟!

از بازی‌اش خوشم آمده،می گویم برایم آب بیاورد.

ـ اول باهَد دسّاتو بشوری، تا من برات شربت درس کنم.

باهم می خندیم.

از مبل بالا می‌آید و روی پام می نشیند.مثل مریم زیباست. می بوسمش.

انگشت‌های باریکش را لای موهام فرو می‌کند،

ـ اگه خسته‌ای،باهَد بخوابی.باشه پسرم؟!

چشم‌هام را می بندم. واقعاً خسته‌ام. بازی خوبی است. می‌خواهم برایم قصه بگوید.

کمی فکر می کند.انگار بین انتخاب یکی از چند تا مردد است.

ـ آهان!.... قصه‌ی « کوبی دوبی » رو برات می گم...مامانی دیشب برام تعریف کرده!

کوبی دوبی؟  با خودم تکرار می‌کنم. این اسم توی سرم می چرخد. انگار چیزی توی وجودم زنده می شود. بیتا را میان بازوهام لمس می کنم. می خواهم با تمام وجود قصه را گوش کنم.

شیطنت توی چشم هاش می دود. کمی مِن مِن می‌کند.

 ماجرا را می دانم!

یک باره صدای زنگ بلند می شود.بیتا به سرعت پایین می پرد:

ـ آخ جون! مامان اومد....

 

 

+   ششم خرداد 1386   چرکنویس | 
 
Congratulations!