تبليغاتX
چرکنویس
با این همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست..

 

   می‌خواهم در آینه با خودم روبه‌رو شوم. آینه امّا، زنگار گرفته.

با دستمال پاک می‌کنم.

 

Image hosting by TinyPic

 

حالا دیگر تصویری در آینه نیست...

+   بیست و نهم بهمن 1385   چرکنویس | 
 

دست چپش را روی تخته هائل کرده و با دست راست،تند تند می‌نویسد.کت سیاهش از کناره‌ها کشیده می‌شود و به تخته می‌مالد.اما نمی‌دانم چرا اصلأ گچی نمی‌شود.صدای خش‌دارش از گوش‌هام که هیچ، از دماغ و چشم‌هام تو می‌رود و مغزم را سوراخ می‌کند ،« پارگی آنوریسم‌های داخل جمجمه‌ای معمولأ به صورت ترکیبی از علائم سردرد،تهوع و استفراغ و نشانه های عصبی کانونی و کاهش سطح هوشیاری بروز می‌کند.». گرما کلافه ام کرده‌است.دلم می خواهد همه‌ی لباسهام را دربیاورم. نوشته‌های روی تخته جلوی چشمم تاب می‌خورند. دستم را زیر مقنعه می‌برم و به موهام چنگ می‌زنم.سرم سنگین شده. از کلاس بیرون می‌زنم. انگار روی قیر داغ راه می‌روم ،قدم‌هام کش می‌آید ،مثل ثانیه‌های آن پنج‌شنبه‌ی کذایی که منتظر مهراب مانده بودم. دستشویی مثل همیشه قل‌قله است. سایه‌های محوی جلوی آینه این‌طرف و آن‌طرف می‌روند. آب سرد را باز می‌کنم ، توی کاسه‌ی دستشویی بالا می‌آورم. سایه‌ها فرار می‌کنند. دهانم حسابی تلخ شده است. دوسه مشت آب به صورتم می‌زنم. سوراخ مغزم تیر می‌کشد.توی آینه نگاه می‌کنم، هیچ‌وقت به این زشتی نبوده‌ام.سیاهی تا روی گونه‌هام لغزیده. بازهم ریمل تقلبی را به‌جای ضدآب به من انداخته‌بودند. به دیوار تکیه می‌دهم، سرمای کاشی‌ها به شانه‌هام منتقل می‌شود. یاد سردخانه می‌افتم، دنبال آن دوتا مرد راه افتاده‌بودم،یکی‌شان جلوتر می‌رفت. انگار توی فریزر دنبال گوشت چرخ کرده بگردد، چند کشو را با بی‌قیدی باز کرد و دوباره بست. آخری را که بیرون کشید با صدای خش‌دارش ـ که از گوش‌ها و دماغ و چشم هام تو می‌رفت ـ پرسید:«ببین همینه ؟». این تکه های متلاشی، مهراب بود؟ هیچ‌وقت به این شلختگی نبود. تا آنجا که یادم می‌آمد چشم‌هاش همیشه سرجایشان بود و شقیقه‌اش سوراخ نبود. موبایلم زنگ می‌زند، جواب نمی‌دهم. کلاس تمام شده، کیفم را برمی‌دارم، جزوه‌ها را توی سطل می‌ریزم.

 

***

پیرمردی پله‌ها را با تی مرطوب تمیز می‌کند و نفس‌های صدادارش را توی هوا رها می‌کند. تصویر خطوط کفش هام روی پله نقش می‌بندد. درب آزمایشگاه نیمه باز است. نسرین با روپوش سفید بلندش آنجا قدم می‌زند. با عشوه‌ی همیشگی‌اش برایم دست تکان می‌دهد. بوی فرمالین زیر دماغم می‌زند. عقب‌عقب می‌روم و از در ورودی دانشکده خارج می‌شوم.

 

***

صدای بوق ها را که می‌شنوم، پام را به سرعت از روی کلاچ برمی‌دارم. ماشین خاموش می‌شود. چندتا ماشین با سرعت از کنارم رد می‌شوند، بوق ممتد می‌کشند و حتمأ فحشی هم می‌دهند. توی صندلی فرو‌می‌روم، سرم توی گردنم فرو‌می‌رود و دست‌هام در سینه و پاهام در شکمم محو می‌شود. موبایلم زنگ می‌زند. مامان از پشت خط بوسه‌ای حواله می‌کند، «کجایی مامان؟»، «می‌خوام برم خونه خاله‌ات. میای منو برسونی؟»، «لامسب! امروز یه موش تو آشپزخونه دیدم، بابات گفته شب میاد خونه‌ رو سم‌پاشی کنه.» گوشی را روی صندلی کناری پرت می‌کنم و قیافه‌ی مامان را تصور می‌کنم، با آن تاپ لیمویی که توی بدنش کشیده‌می‌شود و بازوهای سفیدش که مرا یاد روپوش نسرین می‌اندازد و روپوش نسرین که مرا یاد کفن مهراب می‌اندازد. سرم را از پنجره بیرون می‌آورم و آب دهانم را که هنوز تلخ است تف می‌کنم. جلوی در خانه پا را روی ترمز می‌گذارم. انگار لاستیک عقب از روی چیزی رد می شود و صدای خفیفی ایجاد می‌کند. پیاده می شوم، باد گرمی وارد یقه‌ی لباسم می‌شود. خم می‌شوم و نگاه می‌کنم. یک موش زیر چرخ ماشین له شده. به ماشین تکیه میدهم و شماره‌ی مامان را می‌گیرم...

 

+   بیستم بهمن 1385   چرکنویس | 

 

  ساعت از 5 گذشته‌بود.دفتر تحریریه تقریبأ خالی بود.از کمر روی میزکارش تا شده‌بود و خودنویس طلایی‌رنگش بی‌توقف روی کاغذ حرکت می‌کرد.از وقتی پاورقی « مونس و مهراب» را برای مجله‌ی شاخه های ادب می‌نوشت دچار هیجان غریبی شده‌بود.ساعت‌ها خلوت می‌کرد و عاشقانه‌های مهراب را به کاغذ می‌آورد.کمتر پیش می‌آمد که دنبال واژه یا عبارتی خاص بگردد.جریان سیال افکارش مهارناپذیر شده‌بود.

سال‌ها پیش پس از چاپ اولین مجموعه‌داستان‌اش، مونس را خلق کرده‌بود با چشمانی میشی، لبخندی معصوم و پیشانی‌ای که به‌طرز اغواگرانه‌ای پهن بود.بی‌شک او یکی از زیباترین معشوقه‌های تمام قصه‌هایش بود.و مهراب که از دل یکی از آخرین داستان هایش برخاسته‌بود، جلوه‌ی بی‌نظیری بود از ستایشگری و جسارت کلام.

با سرعت آخرین سطر را هم نوشت.در حالی‌که از روی صندلی نیم‌خیز شده‌بود، با ظرافت خاصی زیر نوشته‌اش را امضا کرد : خسرو یکتافخر.

سرسری و با چند حرکت بی‌دقت میز کارش را مرتب کرد، نامه های باز نشده را داخل کیفش انداخت و روزنامه‌ها را ـ که هیچ‌وقت فرصت خواندنشان را نداشت‌ـ زیر بغل زد و از تحریریه خارج شد.در تمام مسیر به سمت خانه، به مونس فکر می‌کرد.انگار از وقتی که از زبان مهراب برایش می‌نوشت،او را بیشتر و بهتر شناخته بود:

           بانوی من...

باران که می‌زند، هزارباره دچار تو می‌شوم.در مسیر بادهایی که از نوازش موی تو بر‌می‌گردند، بی‌قرار چشمانت می نشینم تا در شرجی خاطرم، آفتابی شوند...تو که پیدا می‌شوی بازار خورشید و ماه از سکه می‌افتد..با سر به سوی تو می‌دوم،آخر من دست و پاهایم را برای استقبالت گم کرده ام....

 

افکارش را جمع‌و‌جور کرد.به خودش که آمد داشت از عرض خیابان می‌گذشت.اما مونس رهایش نمی‌کرد.دوباره و چندباره به ذهنش هجوم می‌آورد، با همان چشم‌ها، همان لبخند و همان کشش.گویی مونس تنها قطعه‌ی زنده‌ی اطرافش بود،تنها چیزی که می‌دید و می‌خواست.کلید را در قفل در چرخاند،در تاریکی وارد اتاقش شد،برای روشن کردن چراغ عجله‌ای نکرد.اما اتاق که روشن شد بازهم مونس بود که در مقابل چشمانش جان می‌گرفت و رد حضورش را بر همه‌چیز باقی می‌گذاشت،روی صندلی، تابلوهایی که به گردن دیوار آویخته‌بود، میان کتاب‌های کتابخانه، رف پنجره، داخل گلدان،صفحه‌ی مونیتور،حتی دست‌هایش، همه‌چیز بوی مونس را می‌داد، همه‌چیز مونس شده‌بود.

روی زمین نشست،بی‌آنکه حتی نیم‌نگاهی به روزنامه ها بیندازد آن‌ها را ورق می‌زد.چشمانش در نقطه‌ی نامعلومی ثابت شده‌بود،درست مثل زمانی که قصه‌ی تازه‌ای دز ذهنش شکل می‌گرفت.تصمیم خود را گرفته بود. باید دست به کار می‌شد.مونس مدت‌ها بود که در روحش رسوخ کرده‌بود.فاصله اتاق کارش تا آشپزخانه را چندبار بی‌اراده قدم زد و جزئیات را در ذهنش مرور کرد.هربار که مونس را به یاد می‌آورد در اجرای تصمیم‌اش مصمم‌تر می‌شد تا لحظه‌ای که دیگر تردیدی برایش نمانده بود...

 

  ***

وارد تحریریه که شد کمی از ظهر گذشته بود.دیشب را به‌سختی گذرانده‌بود.خودش را روی صندلی رها کرد.سیگاری آتش زد و در لبه‌ی گود جاسیگاری قرارش داد.دست‌نوشته‌هایش را از کیف بیرون آورد و به سمت اتاق سردبیر رفت.

سیگار روی میز همچنان دود می‌کرد و تا سقف بالا می‌رفت.تیتر نسبتأ درشتی در روزنامه‌ی صبح آن روز خودنمایی می‌کرد:

 

قتل مرد جوان به دست نویسنده‌ی مشهور خسرو یکتافخر

به گزارش گروه حوادث شب‌گذشته جسد مرد جوانی که مهراب نام داشت در خرابه های حوالی پارک قصر کشف شده‌است.گفته می‌شود....

 

 

+   یازدهم بهمن 1385   چرکنویس | 
 
Congratulations!