تبليغاتX
چرکنویس
با این همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست..
+   شانزدهم خرداد 1386   چرکنویس | 

 

 پ.ن:    برای خودم و همه‌ی بچه‌هایی که دلشان مامان می خواهد!! یک مامان واقعی...

 

پ.ن:   قصه‌ی زیبای « کوبی دوبی » از آریا یعقوب زاده، الهام و انگیزه‌ای شد برای لمس دوباره‌ی اشتیاق های کودکی.«کوبی دوبی یک قصه‌ی واقعی است؟ »را در دنباله‌ی آن بخوانید...

 

 

نیم ساعتی می‌شود که کلاس تمام شده و من هنوز پشت میز نشسته‌ام و برگه‌های امتحانی را تصحیح می‌کنم. اول برگه‌ی چند تا از زرنگ‌ترها را انتخاب می‌کنم. سوال اول محاسبه‌ی برآیند نیروهایی است که به یک دوچرخه‌ی در حال حرکت در سربالایی وارد می‌شود. به‌غیر از یکی دونفر، بقیه درست حل کرده‌اند.

موبایلم که زنگ می‌زند به ساعت نگاه می‌کنم. حتماً مریم است. می‌خواهد بپرسد ناهارم را خورده‌ام یا نه؟ هر روز این کار را می‌کند. خودش می‌گوید اینطوری خیالش راحت‌تر است. ناهار را یادآوری می‌کند. هوا که سرد می‌شود یا وقتی باران می‌بارد، مراقبت‌ها و نگرانی‌هاش بیشتر می‌شود. تا به خانه برسم چندبار زنگ می‌زند و سفارش می‌کند. من هم عادت کرده‌ام انگار.

ـ سلام عباس جان!

می‌گویم هنوز نخورده‌ام، ولی چشم! همین الان می‌خورم. مثل همیشه می‌خندد.

ـ امروز باید یه‌کم بیشتر تو اداره بمونم. تو، بیتا رو از مهد ببر خونه.

می‌گویم چشم.

***

کمی زود به مهد رسیده‌ام. روی صندلی کوچکی توی حیاط منتظر می‌مانم. دیوارها را با رنگ سفید به شکل مربع‌های یک اندازه خط‌‌کشی کرده‌اند و بالای هر خانه، اسم یکی از بچه‌ها را نوشته‌اند. بچه‌ها هم توی مربع‌ها نقاشی کشیده‌اند. دنبال اسم بیتا می‌گردم.

 یک خورشید بزرگ کشیده که از اشعه‌هاش رنگ‌ زرد شرّه کرده‌ و تا بیرون کادر رسیده است. یک خانه‌ی شیروانی‌دار هم کشیده که یک لامپ توی آن روشن است و از دودکش‌اش، دود آبی بیرون می‌آید !

سر و صدای بچه‌ها حواسم را پرت می‌کند. با مربی‌شان از کلاس بیرون می‌آیند.مربی دختر کم‌سن و سال و خوش‌رویی است. بچه‌ها را یکی یکی می‌بوسد و خداحافظی می‌کند. بیتا که از دیدنم تعجب کرده، جیغ بلندی می کشد و به طرفم می‌دود. خم می شوم، به گردنم می پیچد. چشم‌هاش از شادی برق می‌زند.

روی صندلی ماشین می‌نشانمش و کمربند را براش می‌بندم. زانوهاش را روی هم می‌اندازد و دامن کوتاهش را روی پاهای سفیدش مرتب می‌کند. ظرافت‌های رفتارش موبه‌مو شبیه مریم است.

شیشه‌ی پنجره را پایین کشیده و محو تماشای ماشین‌هاست. باد موهای بلندش را پرواز می‌دهد. از کارهایی که توی مهد انجام داده ازش می‌پرسم. به طرفم برمی‌گردد و با هیجان شروع به تعریف می‌کند.از تشویق مربی‌اش می‌گوید و از اسباب‌بازی‌های تازه‌ای که دوست‌هاش خریده‌اند. حرف که می‌زند،تندتند آب‌دهانش را قورت می‌دهد و دوباره شروع می‌کند. وقتی دست‌هاش را تکان می‌دهد، احساس می‌کنم فرشته‌ای کنارم بال می‌زند.

ـ بابایی! پس چرا مامان نیومد؟!

کمی نگرانی توی صداش هست. براش توضیح می‌دهم.کمی فکر می‌کند.

ـ اِ....؟ می‌خوای حالا  من بشم مامان؟ تو بشی بچه‌ام؟!

چیزی ته دلم می‌لرزد. لبخند می‌زنم. می‌خواهد تاییدم را بشنود:

ـ بابایی بازیه دیگه!! مثلاً... از الکی من مامانتم..خب؟! قبول؟!

به نشانه‌ی تایید چشمکی می زنم.

پشت چراغ قرمز می ایستم. از ماشین کناری پیرزنی نگاهم می‌کند. بیتا عروسکش را از توی کیفش بیرون آورده و صورتش را با مهربانی لمس می‌کند. دلم می‌خواهد جای عروسک بیتا باشم تا توی بغلش جا بشوم و مرا روی سینه‌اش بچسباند، یا روی پاش تکانم بدهد و هر روز یک اسم تازه برایم بگذارد.

چراغ سبز می شود. پیرزن از کنارم رد می‌شود.

***

وارد خانه که می شویم، بیتا دمپایی‌های روفرشی مریم را پا می کند. روبروی آینه‌ی قدی خودش را برانداز می‌کند.می‌پرسد:

ـ پسرم! گشنه‌ات نیس؟چیزی می‌خوری؟!

از بازی‌اش خوشم آمده،می گویم برایم آب بیاورد.

ـ اول باهَد دسّاتو بشوری، تا من برات شربت درس کنم.

باهم می خندیم.

از مبل بالا می‌آید و روی پام می نشیند.مثل مریم زیباست. می بوسمش.

انگشت‌های باریکش را لای موهام فرو می‌کند،

ـ اگه خسته‌ای،باهَد بخوابی.باشه پسرم؟!

چشم‌هام را می بندم. واقعاً خسته‌ام. بازی خوبی است. می‌خواهم برایم قصه بگوید.

کمی فکر می کند.انگار بین انتخاب یکی از چند تا مردد است.

ـ آهان!.... قصه‌ی « کوبی دوبی » رو برات می گم...مامانی دیشب برام تعریف کرده!

کوبی دوبی؟  با خودم تکرار می‌کنم. این اسم توی سرم می چرخد. انگار چیزی توی وجودم زنده می شود. بیتا را میان بازوهام لمس می کنم. می خواهم با تمام وجود قصه را گوش کنم.

شیطنت توی چشم هاش می دود. کمی مِن مِن می‌کند.

 ماجرا را می دانم!

یک باره صدای زنگ بلند می شود.بیتا به سرعت پایین می پرد:

ـ آخ جون! مامان اومد....

 

 

+   ششم خرداد 1386   چرکنویس | 

 

کاغذهای اضافه را از روی میز برمی‌دارم. توی مشتم مچاله می‌کنم و به طرف سطل گوشه‌ی اتاق نشانه‌گیری می‌کنم. کاغذها با فاصله زیاد کنار سطل می‌افتند. آخری به لبه‌ی سطل می‌خورد و کمی نزدیکتر روی زمین فرود می‌آید. وسواس بیشتری به خرج نمی‌دهم... خودنویسم را به‌لبه‌ی جیب  پیراهنم گیر می‌دهم. صندلی را تا جایی که می‌شود به میز نزدیک می‌کنم، پایه‌هاش صدای گوشخراشی می‌کنند. کیفم را برمی‌دارم و از در خارج می‌شوم. باید یادم بماند برای پانته‌آ گل بخرم.

از کنار میز منشی با سرعت رد می‌شوم. با صدای خفیفی که بیشتر به غرغر نامفهومی شبیه است، خداحافظی می‌کنم. سلام کردن‌هام هم مثل همین است. من وسواس بیشتری به خرج نمی‌دهم...

دستم را که روی دستگیره‌ی در می‌گذارم، صدام می‌کند:

ـ ...... راستی!؟

از پشت میزش بلند می‌شود. یادداشت کوچکی به طرفم دراز می‌کند:

ـ آقای صادقی گفتن باهاشون تماس بگیرید....

جمله‌اش را طوری بیان می‌کند که انگار بخشی از یک ترانه را می‌خواند. برای همه‌ی کلمه‌هاش آهنگ دارد...

همین که کاغذ را می‌گیرم، ناخن بلند و قرمزش روی دستم کشیده می‌شود و یک خراش چند سانتی روی پوستم می‌اندازد. دستم را می‌کشم. چشم‌هام را از سوزش‌اش به هم فشار می‌دهم. عذرخواهی نمی‌کند. فقط گوشه‌ی لبش را گاز می‌گیرد...

دکمه‌ی آسانسور را می‌زنم. فلش رو به پائین، قرمز می‌شود و عدد 19 شروع به چشمک زدن می‌کند. سوزش دستم بیشتر می‌شود، اطراف خراش قرمز و گرم شده. انگار چیزی از زیز زخم تازه‌ام شروع به حرکت کرده و این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. وسواس بیشتری به خرج نمی‌دهم...

مرد قدبلندی در آسانسور را باز می‌کند.سرش را پائین انداخته و بیرون می‌آید. نگاهش را از کفش‌هام می‌گذراند و به‌سرعت در راه‌روها گم می‌شود.

توی آسانسور دختر جوانی روبه‌روی آینه ایستاده. دکمه‌ی طبقه‌ی هم‌کف را می‌زنم. گره روسری‌اش را باز می‌کند. چندباری آن را توی هوا جابه‌جا می‌کند و جایی میان موهاش پائین می‌آورد و دوباره زیر گلوش گره می‌زند. از توی آینه لبخند کشداری به من می‌زند. لب‌های قرمزش مثل درز، توی صورتش شکافته می‌شود. بوی چند جور کرم و عطر می‌دهد. یکی را تشخیص می‌دهم، مثل بوی رژلب پانته‌آست.

حالا تقریبا مطمئنم که یک موجود دارد زیر پوستم راه می‌رود و هرلحظه بزرگتر می‌شود... از هر جا که می‌گذرد بدنم گرم و سنگین می‌شود.شانه‌ام کاملا سر شده.تا نزدیکی‌های گردنم رسیده، پاهاش را روی رگ‌هام حس می‌کنم. شاید 6 یا 8تا پا دارد، شاید بال هم دارد یا دم.وسواس بیشتری به خرج نمی‌دهم...

گردنبندش را توی گردنش می‌چرخاند.برمی‌گردد و رو به من می‌ایستد.نمی‌دانم کدام طبقه پیاده می‌شود.فقط چراغ دکمه‌ی هم‌کف روشن است. بی‌خیال ایستده و با بی‌قیدی آدامس می‌جود و گونه های براقش را بالا و پائین می‌کند.

با تقلا از پوست سینه‌ام می‌گذرد. سوزش و درد را توی بدنم پخش می‌کند. انگار می‌خواهد پوستم را بشکافد و بیرون بزند.دستم تقریبا کرخت شده. خم می‌‌شوم و کیفم را بین پاهام می‌گذارم. دختر با پاهاش کف آسانسور ضرب گرفته. پاهای لاغر و سفیدش را به زور توی کفش‌های باریکش چپانده. پاشنه‌هاش خیلی بلند است و خیلی تیز. حتما به زحمت راه می‌رود. شاید هم وسواس زیادی به خرج نمی دهد...

حرارت بدنم بالا رفته.می‌بینمش که از شکم‌ام وول می خورد و خودش را روی پام می‌اندازد. خون زیادی زیر پوستم دویده. گر گرفته‌ام.

صدای طنین‌داری توی اتاقک می پیچد:

ـ طبقه‌ی هم‌کف.

اجازه می‌دهم دختر زودتر خارج شود.از کنارم که رد می‌شود پاشنه‌اش را روی پام فشار می‌دهد.پام سوراخ می‌شود.

برنمی‌گردد.عذرخواهی هم نمی‌کند. شاید فقط گوشه‌ی لبش را گاز می‌گیرد.

خون زیادی از روی کفشم بیرون می‌زند. بدنم سست شده. کف آسانسور می‌افتم.عنکبوت نسبتا درشتی از پام بیرون می‌آید و آرام‌آرام از زیر در خارج می‌شود...

آسانسور با صدای هولناکی به راه می‌افتد. عدد 19 شروع به چشمک زدن می‌کند.

چیزی توی جیبم می‌لرزد.باید پانته‌آ باشد...

 

 

 

 

+   ششم اردیبهشت 1386   چرکنویس | 

 

هر چه سعی می‌کنم نمی‌توانم خودم را روی تخت جابجا کنم. دست‌ها و پاهام حرکت ندارند. خارش بینی امانم را بریده. سرم را به این طرف و آن طرف تکان می‌دهم، تقلا می‌کنم، خسته می‌شوم و دوباره از حال می‌روم...

کمی دورتر روی دیوار تقویمی زده‌اند. عددهایش را تشخیص نمی‌دهم .. بیستم ؟ ... بیست و یکم؟...بیست و دوم؟...

 

بیست و سوم بود. تولد پیمان.باید سنگ تمام می‌گذاشتم.فرصت مناسبی بود. صبح بیست و سوم زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. کتری را پر از آب کردم و روی گاز گذاشتم. شعله‌ی گاز با نسیمی که از پنجره تو می‌آمد می‌رقصید. آبی به صورتم زدم . پیمان هنوز خواب بود.. کمی پودر روی گونه‌هام زدم و رژ ملایمی هم روی لب‌هام کشیدم..کره و پنیر را بریدم و توی دوتا ظرف جداگانه گذاشتم. قاشق را توی شیشه مربا انداختم و شیشه را روی میز گذاشتم. دست پخت خودم بود. از وقتی کارم را ترک کرده‌بودم پختن مربا و ترشی انداختن را یاد گرفته‌بودم...روی تخت کنار پیمان نشستم.سر تا پاش را برانداز کردم. مثل یک نعش سنگین و وارفته بود. حالا دیگر هیچ شباهتی به آرزوهای من نداشت.وجودم پر از نفرت شد..دست‌هاش را بالای سرش گره ‌کرده‌بود و با صدای هر نفس‌ سینه‌ی تنومندش به‌آهستگی بالا و پائین می‌شد. بغض توی گلوم را فرو دادم و با لحن کودکانه‌ای که پیمان دوستش داشت، صداش کردم. نگاه  نصفه‌نیمه‌ای انداخت و خواب و بیدار بدنم را میان بازوهای لختش فشرد. چندشم شد و به‌زور لبخند زدم...

 

از بیرون صدای ناله‌ی کسی می‌آید و صدای پاهایی که آرام‌آرام نزدیک می‌شوند و تند‌تند دور می‌شوند.. احساس تشنگی می‌کنم. گلویم از درد تیر می‌کشد. مادرم هنوز نیامده‌....

 

کتش را پوشید.

-         امروز خیلی کار دارم.شب دیرتر میام.عزیزم!!..

بوی ادکلن‌اش توی فضا پیچیده‌بود و دلم را آشوب می‌کرد.به سمت دستشویی رفتم.

-         منتظرت می‌مونم!..

سرم را به علامت خداحافظی تکان دادم و خودم را توی دستشویی پرت کردم..هر دو به هم دروغ گفته‌بودیم...

....

شام را آماده کردم. خانه از بخار غذاها و گرمای شومینه دم کرده بود. خیس عرق بودم.چقدر از گرما بدم می‌آمد. به‌اندازه‌ی دروغ..به اندازه‌ی خیانت...کیکی را که سفارش داده‌بودم روی میز گذاشتم.ترکیب ناهماهنگ دانه‌های انار و برش‌های کیوی شکل نامطبوعی به کیک داده‌بود...

مادرم با پشت دست به در می‌کوبد و داخل می‌شود. انگشتانم را به زحمت برایش تکان می‌دهم.لبخند تلخی می‌زند. پرستار هم پشت سرش وارد می‌شود. نگاه بی‌تفاوتی به من می‌اندازد و ماسک اکسیژن را روی صورتم جابجا می‌کند. به مادرم یادآوری می‌کند که یک ساعت دیگر برای تعویض پانسمان‌ها برمی‌گردد...

 

به پیمان زنگ زدم. دیر وقت بود.

-         تولدت مبارک...عزیزم!! ..تا شمع  تولدت رو روشن می‌کنم خودتو برسون...

کبریت را برداشتم. فراموش کرده‌بودم شمع بخرم. قوطی کبریت را چند بار توی دستم باز و بسته کردم.آدمک‌های لاغر و یک‌اندازه کنار هم توی جعبه دراز کشیده‌بودند .. قطره‌های عرق از زیر موهام تا وسط کمرم رسیده‌بود. گالن بنزینی را که توی کابینت قایم کرده‌بودم، باز کردم.بنزین را که روی سرم ‌ریختم،احساس خنکی لذت‌بخشی داشتم. چشم هام را روی هم فشار می‌دادم.دماغم از بویش پر شده‌بود.قطره‌های بنزین از نوک موهام چکه می‌کرد و روی فرش می‌ریخت..قبل از آمدن پیمان باید شمع را روشن می‌کردم..

تردید نکردم.کبریت را کشیدم...

 

 

 

+   هفدهم فروردین 1386   چرکنویس | 
+   یکم فروردین 1386   چرکنویس | 

 

 

       به عزيزي كه

       دلتنگي هايش را برايم گريه كرد...

 

_ اون تو داري چه غلطي مي‌كني؟ تموم نشد؟ بجنب ديگه لعنتي!

روي زمين نشسته‌بود.دست هاش را دورتر از كمرش به زمين عمود كرده‌بود.انگشت‌هاش لابه‌لاي پرزهاي فرش فرو رفته و سرش را به ديوار تكيه داده‌بود.امتداد نگاهش به قاب عكس روي ديوار مي‌رسيد.زيرلب غرشي كرد و بعد با صداي بلند جواب داد:

_ تو خفه شو! فقط بپا كسي نياد.من خودم كارمو بلدم. ديگه هم نشنوم اون صداي نحس‌ات رو...

وزوز خفيفي شنيد، اما اهميّت نداد. انگار بخواهد اسمي را در خاطرش ذخيره كند، چند ثانيه چشمش را بست و دوباره زل زدن به عكس را از سر گرفت.تصوير تمام‌رخ دختري بود كه لبخند سردي به لب داشت و با چشمهايي برّاق به بيرون قاب نگاه مي‌كرد.موهاي موج‌دارش از كناره‌هاي صورتش مي‌گذشت و به زحمت شانه‌هاي عريانش را مي‌پوشاند.

نفس عميقي كشيد.از جا بلند شد.دستكش‌هاي چرمي اش را درآورد و توي دستش فشرد.سعي كرد به خودش بفهماند كه فقط براي دزدي آمده،مثل هميشه بايد كشوها را بگردد، گنجه‌ها و قفسه ها را وارسي كند، پول‌ها و طلاها را توي ساك دستي‌اش بريزد و با احتياط از در خارج شود. امّا نمي‌فهميد. نه حال خودش را و نه حسّ مجذوب‌كننده اي را كه در فضاي اتاق جاري بود.نيم ساعتي مي‌شد كه توي اتاق گيج مي خورد، بدون اينكه دنبال چيز قيمتي‌اي بگردد.تيك تيك ساعت مثل پژواك طولاني يك صدا توي گوشش تكرار مي‌شد و احساس تازه‌اي را در وجودش مي‌ريخت.چيزي شبيه وسوسه براي چشيدن يك طعم تازه!

 نزديك در كمد ايستاد.خواست در كمد را باز كند امّا بي‌اختيار دستش را پس كشيد. مثل تجربه‌ي اولين دزدي‌اش،كه مربوط به سالها پيش بود، زانوهاش سست شده‌بود و مي‌لرزيد.حتي به جعبه‌ي جواهري هم كه روي ميز توالت بود دست نزد.از خودش تعجب كرده‌بود. بي‌اراده شده‌بود اما بودن در اتاق حيراني شيريني برايش مي‌آفريد.

خم شد و موبند پارچه‌اي مچاله شده‌اي را كه كنار ميز افتاده‌بود برداشت.چند تار موي مجعد در پيچ‌و‌تاب صورتي پارچه گير‌كرده بود. موبند را با احتياط توي جيب كاپشن‌اش گذاشت.

_ هنوز چيزي پيدا نكردي؟ چقدر لفتش مي‌دي! اين بيرون از سرما يخ زدم خره...

لباس‌هايي كه روي تخت پخش بود را با دقت كنار زد و لبه‌ي تخت نشست.نگاهش را آرام‌آرام از روي وسايل به طرف ديوار لغزاند و روي عكس دختر آرام گرفت.

_ خفه‌خون بگير گفتم.مي‌خواي همه بفهمن اومديم دزدي؟!

كلمه‌ي آخر را كمي خفيف‌تر و با ترديد ادا كرد.

در حاليكه خودكاري از جيبش بيرون مي‌آورد، توي ذهنش چيزهايي را مرور مي‌كرد. خودكار را روي ديوار امتحان كرد و بعد همان‌جا نوشت:

 

       تمام موبند‌هاي دنيا را

       مي‌توانستم اگر _

      مي‌دزديدم

      تا هميشه باز بمانند

      موهايت...

      و من سر بخورم تا روي

      شانه‌هايت...

      ديوا‌نه‌وار

      واژه‌هايم گل كنند

      و شاعر بشوم

       برايت...

      كلمه‌هايم دارند تمام مي‌شوند

      _ به همين زودي _

       و اين خودكار لعنتي هم.

      خلاصه و خودماني‌تر بگويم:

       فقط

       فداي صفايت...

 

خودكار را توي جيبش گذاشت.ساك دستي‌ خالي‌اش را برداشت و با احتياط از در خارج شد.

 

 

پ.ن : و به همه‌ي آن‌ها كه آرزوي سال نو شان،پايان دلتنگي‌است.

 

+   هجدهم اسفند 1385   چرکنویس | 

 

   می‌خواهم در آینه با خودم روبه‌رو شوم. آینه امّا، زنگار گرفته.

با دستمال پاک می‌کنم.

 

Image hosting by TinyPic

 

حالا دیگر تصویری در آینه نیست...

+   بیست و نهم بهمن 1385   چرکنویس | 
 

دست چپش را روی تخته هائل کرده و با دست راست،تند تند می‌نویسد.کت سیاهش از کناره‌ها کشیده می‌شود و به تخته می‌مالد.اما نمی‌دانم چرا اصلأ گچی نمی‌شود.صدای خش‌دارش از گوش‌هام که هیچ، از دماغ و چشم‌هام تو می‌رود و مغزم را سوراخ می‌کند ،« پارگی آنوریسم‌های داخل جمجمه‌ای معمولأ به صورت ترکیبی از علائم سردرد،تهوع و استفراغ و نشانه های عصبی کانونی و کاهش سطح هوشیاری بروز می‌کند.». گرما کلافه ام کرده‌است.دلم می خواهد همه‌ی لباسهام را دربیاورم. نوشته‌های روی تخته جلوی چشمم تاب می‌خورند. دستم را زیر مقنعه می‌برم و به موهام چنگ می‌زنم.سرم سنگین شده. از کلاس بیرون می‌زنم. انگار روی قیر داغ راه می‌روم ،قدم‌هام کش می‌آید ،مثل ثانیه‌های آن پنج‌شنبه‌ی کذایی که منتظر مهراب مانده بودم. دستشویی مثل همیشه قل‌قله است. سایه‌های محوی جلوی آینه این‌طرف و آن‌طرف می‌روند. آب سرد را باز می‌کنم ، توی کاسه‌ی دستشویی بالا می‌آورم. سایه‌ها فرار می‌کنند. دهانم حسابی تلخ شده است. دوسه مشت آب به صورتم می‌زنم. سوراخ مغزم تیر می‌کشد.توی آینه نگاه می‌کنم، هیچ‌وقت به این زشتی نبوده‌ام.سیاهی تا روی گونه‌هام لغزیده. بازهم ریمل تقلبی را به‌جای ضدآب به من انداخته‌بودند. به دیوار تکیه می‌دهم، سرمای کاشی‌ها به شانه‌هام منتقل می‌شود. یاد سردخانه می‌افتم، دنبال آن دوتا مرد راه افتاده‌بودم،یکی‌شان جلوتر می‌رفت. انگار توی فریزر دنبال گوشت چرخ کرده بگردد، چند کشو را با بی‌قیدی باز کرد و دوباره بست. آخری را که بیرون کشید با صدای خش‌دارش ـ که از گوش‌ها و دماغ و چشم هام تو می‌رفت ـ پرسید:«ببین همینه ؟». این تکه های متلاشی، مهراب بود؟ هیچ‌وقت به این شلختگی نبود. تا آنجا که یادم می‌آمد چشم‌هاش همیشه سرجایشان بود و شقیقه‌اش سوراخ نبود. موبایلم زنگ می‌زند، جواب نمی‌دهم. کلاس تمام شده، کیفم را برمی‌دارم، جزوه‌ها را توی سطل می‌ریزم.

 

***

پیرمردی پله‌ها را با تی مرطوب تمیز می‌کند و نفس‌های صدادارش را توی هوا رها می‌کند. تصویر خطوط کفش هام روی پله نقش می‌بندد. درب آزمایشگاه نیمه باز است. نسرین با روپوش سفید بلندش آنجا قدم می‌زند. با عشوه‌ی همیشگی‌اش برایم دست تکان می‌دهد. بوی فرمالین زیر دماغم می‌زند. عقب‌عقب می‌روم و از در ورودی دانشکده خارج می‌شوم.

 

***

صدای بوق ها را که می‌شنوم، پام را به سرعت از روی کلاچ برمی‌دارم. ماشین خاموش می‌شود. چندتا ماشین با سرعت از کنارم رد می‌شوند، بوق ممتد می‌کشند و حتمأ فحشی هم می‌دهند. توی صندلی فرو‌می‌روم، سرم توی گردنم فرو‌می‌رود و دست‌هام در سینه و پاهام در شکمم محو می‌شود. موبایلم زنگ می‌زند. مامان از پشت خط بوسه‌ای حواله می‌کند، «کجایی مامان؟»، «می‌خوام برم خونه خاله‌ات. میای منو برسونی؟»، «لامسب! امروز یه موش تو آشپزخونه دیدم، بابات گفته شب میاد خونه‌ رو سم‌پاشی کنه.» گوشی را روی صندلی کناری پرت می‌کنم و قیافه‌ی مامان را تصور می‌کنم، با آن تاپ لیمویی که توی بدنش کشیده‌می‌شود و بازوهای سفیدش که مرا یاد روپوش نسرین می‌اندازد و روپوش نسرین که مرا یاد کفن مهراب می‌اندازد. سرم را از پنجره بیرون می‌آورم و آب دهانم را که هنوز تلخ است تف می‌کنم. جلوی در خانه پا را روی ترمز می‌گذارم. انگار لاستیک عقب از روی چیزی رد می شود و صدای خفیفی ایجاد می‌کند. پیاده می شوم، باد گرمی وارد یقه‌ی لباسم می‌شود. خم می‌شوم و نگاه می‌کنم. یک موش زیر چرخ ماشین له شده. به ماشین تکیه میدهم و شماره‌ی مامان را می‌گیرم...

 

+   بیستم بهمن 1385   چرکنویس | 

 

  ساعت از 5 گذشته‌بود.دفتر تحریریه تقریبأ خالی بود.از کمر روی میزکارش تا شده‌بود و خودنویس طلایی‌رنگش بی‌توقف روی کاغذ حرکت می‌کرد.از وقتی پاورقی « مونس و مهراب» را برای مجله‌ی شاخه های ادب می‌نوشت دچار هیجان غریبی شده‌بود.ساعت‌ها خلوت می‌کرد و عاشقانه‌های مهراب را به کاغذ می‌آورد.کمتر پیش می‌آمد که دنبال واژه یا عبارتی خاص بگردد.جریان سیال افکارش مهارناپذیر شده‌بود.

سال‌ها پیش پس از چاپ اولین مجموعه‌داستان‌اش، مونس را خلق کرده‌بود با چشمانی میشی، لبخندی معصوم و پیشانی‌ای که به‌طرز اغواگرانه‌ای پهن بود.بی‌شک او یکی از زیباترین معشوقه‌های تمام قصه‌هایش بود.و مهراب که از دل یکی از آخرین داستان هایش برخاسته‌بود، جلوه‌ی بی‌نظیری بود از ستایشگری و جسارت کلام.

با سرعت آخرین سطر را هم نوشت.در حالی‌که از روی صندلی نیم‌خیز شده‌بود، با ظرافت خاصی زیر نوشته‌اش را امضا کرد : خسرو یکتافخر.

سرسری و با چند حرکت بی‌دقت میز کارش را مرتب کرد، نامه های باز نشده را داخل کیفش انداخت و روزنامه‌ها را ـ که هیچ‌وقت فرصت خواندنشان را نداشت‌ـ زیر بغل زد و از تحریریه خارج شد.در تمام مسیر به سمت خانه، به مونس فکر می‌کرد.انگار از وقتی که از زبان مهراب برایش می‌نوشت،او را بیشتر و بهتر شناخته بود:

           بانوی من...

باران که می‌زند، هزارباره دچار تو می‌شوم.در مسیر بادهایی که از نوازش موی تو بر‌می‌گردند، بی‌قرار چشمانت می نشینم تا در شرجی خاطرم، آفتابی شوند...تو که پیدا می‌شوی بازار خورشید و ماه از سکه می‌افتد..با سر به سوی تو می‌دوم،آخر من دست و پاهایم را برای استقبالت گم کرده ام....

 

افکارش را جمع‌و‌جور کرد.به خودش که آمد داشت از عرض خیابان می‌گذشت.اما مونس رهایش نمی‌کرد.دوباره و چندباره به ذهنش هجوم می‌آورد، با همان چشم‌ها، همان لبخند و همان کشش.گویی مونس تنها قطعه‌ی زنده‌ی اطرافش بود،تنها چیزی که می‌دید و می‌خواست.کلید را در قفل در چرخاند،در تاریکی وارد اتاقش شد،برای روشن کردن چراغ عجله‌ای نکرد.اما اتاق که روشن شد بازهم مونس بود که در مقابل چشمانش جان می‌گرفت و رد حضورش را بر همه‌چیز باقی می‌گذاشت،روی صندلی، تابلوهایی که به گردن دیوار آویخته‌بود، میان کتاب‌های کتابخانه، رف پنجره، داخل گلدان،صفحه‌ی مونیتور،حتی دست‌هایش، همه‌چیز بوی مونس را می‌داد، همه‌چیز مونس شده‌بود.

روی زمین نشست،بی‌آنکه حتی نیم‌نگاهی به روزنامه ها بیندازد آن‌ها را ورق می‌زد.چشمانش در نقطه‌ی نامعلومی ثابت شده‌بود،درست مثل زمانی که قصه‌ی تازه‌ای دز ذهنش شکل می‌گرفت.تصمیم خود را گرفته بود. باید دست به کار می‌شد.مونس مدت‌ها بود که در روحش رسوخ کرده‌بود.فاصله اتاق کارش تا آشپزخانه را چندبار بی‌اراده قدم زد و جزئیات را در ذهنش مرور کرد.هربار که مونس را به یاد می‌آورد در اجرای تصمیم‌اش مصمم‌تر می‌شد تا لحظه‌ای که دیگر تردیدی برایش نمانده بود...

 

  ***

وارد تحریریه که شد کمی از ظهر گذشته بود.دیشب را به‌سختی گذرانده‌بود.خودش را روی صندلی رها کرد.سیگاری آتش زد و در لبه‌ی گود جاسیگاری قرارش داد.دست‌نوشته‌هایش را از کیف بیرون آورد و به سمت اتاق سردبیر رفت.

سیگار روی میز همچنان دود می‌کرد و تا سقف بالا می‌رفت.تیتر نسبتأ درشتی در روزنامه‌ی صبح آن روز خودنمایی می‌کرد:

 

قتل مرد جوان به دست نویسنده‌ی مشهور خسرو یکتافخر

به گزارش گروه حوادث شب‌گذشته جسد مرد جوانی که مهراب نام داشت در خرابه های حوالی پارک قصر کشف شده‌است.گفته می‌شود....

 

 

+   یازدهم بهمن 1385   چرکنویس | 
 
Congratulations!